داستان و دیگر هیچ

در این صفحه می‌توانید تمام مطالب مرتبط با «آغاز و پایان یک رئیس جمهور» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.

خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : با چشم خیلی خیلی خیلی باز ازدواج کنید و ساعت بیولوژیک و نقش ان در تغییر تفکر زنان با گذشت زمان و عشق واقعی و دوپامین و آغاز یک پایان 18 و آغاز یک پایان 19 و آغاز یک پایان 12 و آغاز یک پایان 13 و آغاز یک پایان 14 و آغاز یک پایان 15 و آغاز یک پایان 16 و خویشتن مقدس شما و آغاز یک پایان 17 و آغاز یک پایان 11 و فو (مست) شاهین و به بهانه پیروزی ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری امریکا و بزرگترین آرزو و آغاز یک پایان 6 و آغاز یک پایان 7 و آغاز یک پایان 9

با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت داستان و دیگر هیچ دسترسی پیدا کنید

با چشم خیلی خیلی خیلی باز ازدواج کنید

آقایان عزیزی که قصد مطلب ازدواج نیلوبلاگ دارید...صرفه نظر از اینکه دختر خانم محترم طرف شما چقدر عاشق شماست یا شما چقدر عاشق او هستید یا چقدر محال و بعید است که مشکلی برای زندگی مشترکتان بعد از ازدواج پیش بیاید، لاا...

ادامه مطلب

ساعت بیولوژیک و نقش ان در تغییر تفکر زنان با گذشت زمان

مطلب ساعت نیلوبلاگ مطلب بیولوژیک نیلوبلاگ در مطلب زنان نیلوبلاگنوشته: مهدی اصغرپورنمی دانم تا بحال چیزی درباره ساعت بیولوژیک شنیده اید یا خیر؟ اگر نه، بیایید کمی در این باره صحبت کنیم...ساعت بیولوژیک درحقیقت واکنش جسمی و روحی انسان به مطلب گذشت نیلوبلاگ زم...

ادامه مطلب

عشق واقعی و دوپامین

مطلب عشق نیلوبلاگ مطلب واقعی نیلوبلاگ و مطلب دوپامین نیلوبلاگنوشته مهدی اصغرپوربا بررسی بسیاری از آمارها، متوجه میشویم که اکثر مشکلات بین زوجها (و همینطور طلاق) بعد از سال سوم زندگی مشترک اتفاق می افتد. اما سئوال اینجاست که چرا بعد از گذشت ای...

ادامه مطلب

آغاز یک پایان 18

بعد از مدتها به روز شد...با پوزش فراوان آغاز یک پایان 18 نوشته مهدی اصغرپور ساعت از 5 گذشته بود که با فشار آرام دست پیتر روی شانه اش از خواب پرید. با اضطراب پرسید: چیزی شده؟ اما پیتر دستش را روی دهانش گذاشت و او را به سکوت دعوت کرد. صدای پارس رودی در بیرون به گوش رسید و متعاقب آن صدای زوزه و سپش خاموشی مطلق. کتی با ...

ادامه مطلب

آغاز یک پایان 19

آغاز یک پایان 19 نوشته مهدی اصغرپور برای اولین بار در زندگی با موقعیتی دشوار روبرو شده بود. دو مردی که او را احاطه کرده بودند، از مسلسل های دستی بسیار قدرتمندی سود می بردند که می توانستند در هر ثانیه باران گلوله را به سمت او شلیک کنند در حالیکه تمام نقطه اتکای او یک دزرت ایگل کالیبر 50 بود. کتی که در کمد دیواری مخفی...

ادامه مطلب

آغاز یک پایان 12

آغاز یک پایان 12 نوشته مهدی اصغرپور- رابرت برای چی دنبال اون اطلاعات بود؟ معروف شدن؟ - نه...به این پوچی هم نبود...رابرت می دانست که راهی که شروع کرده بازگشتی در پی نخواهد داشت...اون از همان آغاز خود را برای مرگ اماده کرده بود... - شما از کجا اینقدر مطمئن هستید؟ - چون ...

ادامه مطلب

آغاز یک پایان 13

آغاز یک پایان 13 نوشته مهدی اصغرپوردو بشقاب استیک، سیب زمینی سرخ کرده در کنار سبزیجات چیزی بود که بعد از نیم ساعت موفق شد تهیه کند. امیدوار بود پیتر از دستپختش استقبال کند. خودش نمی دانست چرا اما احساس می کرد سختی و محکم بودن این مرد او را جذب خود کرده است. باز هم با خود اندیشید که اگر با چنین شخصی ...

ادامه مطلب

آغاز یک پایان 14

آغاز یک پایان 14 نوشته مهدی اصغرپورحس رقت تمام وجود کتی را در بر گرفت. گفته های پیتر گرچه می بایست باعث وحشت او می شد، در عوض احساس قوت قلب عجیبی را در او ایجاد کرد. برای نخستین بار حس کرد دارد برای دلیلی می جنگد. بعد از اینکه از شستن ظرف ها فارغ شد، دید که پیتر ساک بزرگی را از با خود به درون خانه آ...

ادامه مطلب

آغاز یک پایان 15

آغاز یک پایان 15 نوشته مهدی اصغرپورساعت سه صبح بود که رفت پایین تا ببیند پیتر در چه حالی است. چند ساعت گذشته برای او با عطش سیری ناپذیر کنجکاوی سپری شده بود. وارد سالن که شد، پیتر را دید که با خیال راحت روی یک مبل نشسته و گیلاس ویسکی خود را آرام آرام سر می کشد. بدون اینکه بر گردد، پرسید: نتوانستی بخ...

ادامه مطلب

آغاز یک پایان 16

آغاز یک پایان 16 نوشته مهدی اصغرپور - تو تا حالا تیر خوردی؟ لبخند بی رمقی گوشه لبانش پیتر نقش بست: اینقدر زیاد که دارم به احساس دردش عادت می کنم... - پس نمی ترسی بمیری؟ - این دو تا خیلی با هم فرق دارن...از تیر خوردن نمی ترسم...اما از مردن چرا...کارهای ناتموم زیادی تو این دنیا...

ادامه مطلب

خویشتن مقدس شما

...

ادامه مطلب

آغاز یک پایان 17

آغاز یک پایان 17 نوشته مهدی اصغرپور- ظاهرا باید همینطور باشه...البته به شرطی که به داستان های مربوط به خر و شر اعتقاد داشته باشیم... - اما تو آدم بدی نیستی... - این مسئله بسته به این داره که از دید چه کسی بهش نگاه می کنی...از دید تو من آدم بدی نیستم چون دارم ازت حفاظت می کنم....

ادامه مطلب

آغاز یک پایان 11

آغاز یک پایان 11 نوشته مهدی اصغرپور کتی تقریبا از تعجب ماتش برده بود. شاید اشتباه می کرد اما حدس می زد این شخص همان مردی باشد که در مقابل بانک روزنامه می خواند. با خودش گفت: برای تبدیل شدن به یه آدمکش زیادی جذابه... شاید اگه تو یه موقعیت دیگه می دیدمش اصلا باورم نمی شد که می تونه به این راحتی آدم بکشه... گویی مرد ذهن کتی را خواند چرا که در همان حال که سیگاری آتش می زد، گفت: هیچکس قاتل به دنیا نمیاد خانم استون...این جمله برای شما آشنا نیست؟ این جمله ای بود که برادرش رابرت مکرر بکار می برد. - از اینکه نمی تونم بهتون اطمینان کنم عصبانی هستید؟ مرد برای نخستین بار خندید و در حالیکه پک عمیقی به سیگارش می زد، گفت: برای زنده ماندن گاهی لازمه به هیچکس اعتماد نکنیم...اما گاهی برای زنده ماندن مجبوریم در کنار برخی باقی بمانیم هرچند نخواهیم یا نتوانیم بهشان اطمینان کنیم... - شما با رابر...

ادامه مطلب

فو (مست) شاهین

اونقدر قلبم قبره که راز تو توش دفنه نفس حبس و ترس ممتد هست پس تو تنهاییاتو بزار رو دوش من صداى تو لالایى میشه تو گوش من تو شاهد شب و تب و تاب منى تو شب نارفیقى تو مهتاب منى کدوم لیلی مثل تو مجنون بود؟ مجنون تویى ، تویى علت وجود تو اون کوهى که باد به تو تکیه کرد با اسم تو تفسیر شده واژه مرد قد قامت صلاه اگه رو لبمه به حرمت حضور تو بى واهمه...

ادامه مطلب

به بهانه پیروزی ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری امریکا

به بهانه پیروزی ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری امریکا : مهدی اصغرپور پیروزی ترامپ در انتخابات پیامهای متعددی با خود به همراه داشت...یکی از این پیامها فارغ از مقوله های سیاسی، بر می گردد به مسئله جنسیت...اینکه جامعه مرد سالار آمریکا ورود نخستین زن رئیس جمهور تاریخ به کاخ سپید را بر می تابد یا خیر؟ مسئله زمانی شکل بغرنج تری به خود می گیرد که خانم کلینتون با ضعیف ترین رقیب ممکن از نظر وجهه سیاسی روبرو بود و بیش از همیشه به موفقیت احتمالی نزدیک...رقیبی که برعکس خانم کلینتون هیچ رزومه قدرتمندی در زمینه فعالیت سیاسی نداشت...نه همسرش دو دوره ریاست کاخ سفید را عهده دار بود، نه خود چون کلینتون سابقه حضور در کابینه بعنوان وزیر امور خارجه را داشت...در عوض تا می توانست با صحبت های عجولانه، شتابزده، نسنجیده، جانبگرایانه و از همه بدتر میساجنیستی (زن ستیزانه) آب در آسیاب دشمن می ریخت...و اگر کلینتون واقع...

ادامه مطلب

بزرگترین آرزو

من همیشه عاشق آشپزی بودم... اشتباه نکنید...من الان یه شف مستر یا سرآشپز یه رستوران بزرگ نیستم...متاسفانه یا خوشبختانه (الان مدیر فروش یه شرکت بازرگانی قدیمی هستم. مدرک مدیریت مارکتینگ دارم و کار و شیوه زندگیم کوچکترین سنخیتی با آشپزی نداره ولی ...کاملا درست شنیدین...من عاشق آشپزی هستم... وقتی مجموعه چاشنی های امریل رو می بینم یا مهمان ناخوانده آنتونی بوردین، مو به تنم راست میشه...نه اینکه عاشق خوردن باشم...بلکه آشپزی به نظرم یه هنر به تمام معناست...درست به زیبایی یه نقاشی رنگ و روغن یا یه سمفونی با شکوه...سمفونی رنگ و طعم و بو... برای من تماشای فیلم هایی مثل "no r...

ادامه مطلب

آغاز یک پایان 6

آغاز یک پایان 6 نوشته مهدی اصغرپور - بله...منظورم همون مرد جوانی بود که کل روز من رو تحت نظر داشت...مگه اون از افراد شما نبود؟ گویی ادواردز داشت با خودش حرف می زد: پس سرو کله اش پیدا شده...انتظار نداشتم به این سرعت دست به کار بشه... دست برد در جیب بغل کتش و کلتش را از آن خارج کرد و شروع کرد به بستن صدا خفه کن روی آن : کسی از آدن شما به اینجا خبر دارد؟ کسی تعقیبتان نکرده؟ کتی که با حیرت حرکات ادواردز را دنبال می کرد، پاسخ داد: خودتان گفتید که با هیچکس در این مورد حرفی نزنم... در این هنگام ادواردز اسلحه اش را به سمت کتی نشانه رفت. کتی از ترس چند گام به عقب رفت ...

ادامه مطلب

آغاز یک پایان 7

آغاز یک پایان 7 نوشته مهدی اصغرپور کتی با حیرت نگاهی به او انداخت و گفت: خدای بزرگ! شما ادرس منزل من رو هم می دونید... مرد با تفاوتی پاسخ داد: من چیزهای خیلی خیلی زیادی در مورد شما می دونم...حالا معطلش نکنید...باید مطمئن بشیم که توی خونه تون تله نذاشتن... - به خودتون زحمت ندید...امروز یه عده ناشناس کل خونه ام رو زیر و رو کردن... - بله می دونم... - می دونید؟ - بله می دونم...و تصادفا می دونم چه کسانی بودند... - پس چرا همین الان به پلیس اطلاع ندیم تا دستگیرشون کنه؟ - خب چرا به ادواردز نگفتید؟ او هم پلیس بود...آن هم پلیس فدر...

ادامه مطلب

آغاز یک پایان 9

آغاز یک پایان 9 نوشته مهدی اصغرپور ند در حالیکه به سمت کتی جلو می رفت، گفت: این خرگوش کوچولو خوشگل تر از اونیه که فکرش رو می کردم...نمی تونم هیچ تضمینی بهت بدم... کتی داشت از ترس سکته می کرد اما حتی نمی توانست فریاد بزند. ترس باعث شده بود گلویش خشک شده و دندانهایش قفل شود. فقط خدا می توانست او را از آن مخمصه نجات دهد. در این هنگام صدایی از پشت سر به گوش رسید: اگه من جای تو بودم به چیزی که مال کس دیگه اس دست درازی نمی کردم... ند با حیرت به سمت دهانه بن بست نگریست: جنابعالی چه خری باشی؟ مرد که تابش نور از پشت سر باعث شده بود تا شبحی از او دیده شود، آرام آرام جلو آمد و...

ادامه مطلب