آغاز یک پایان 16

خرید بک لینک

آغاز یک پایان 16

نوشته مهدی اصغرپور

- تو تا حالا تیر خوردی؟

لبخند بی رمقی گوشه لبانش پیتر نقش بست: اینقدر زیاد که دارم به احساس دردش عادت می کنم...

- پس نمی ترسی بمیری؟

- این دو تا خیلی با هم فرق دارن...از تیر خوردن نمی ترسم...اما از مردن چرا...کارهای ناتموم زیادی تو این دنیا دارم که باید انجام بدم و اگه بدون انجام دادنشون بمیرم... جمله اش را نا تمام باقی گذاشت و در عوض سری به علامت تاسف تکان داد: گاهی از اینکه اینقدر آسیب پذیر هستیم، وحشت زده می شم...فکر می کنی از پسش بر بیای؟

کتی با حیرت به او چشم دوخت.

پیتر ادامه داد: منظورم شلیک کردن به یه آدمه...

- نمی دونم...مطمئن نیستم...

- بهتره مطمئن بشی چون اگه با اطمینان ماشه رو نکشی، اون این کار رو می کنه...توی یه همچین موقعیتی کوچکترین شانسی برای فکر کردن به وجدانیات وجود نداره...

- تو تا حالا چند نفر رو کشتی؟

- اینقدر زیاد که تعدادشون از دستم در رفته اما صورت تک تکشون موقعی که بهشون شلیک می کردم رو یادمه...جالبه که به نظرم همشون یه شکل بودند...

- تو نگاهشون چی می دی؟

- حسرت...

- حسرت از چی؟

- از اینکه در اون زمان و اون مکان جلوی لوله تفنگ من قرار گرفته ان...می دونی! همیشه فکر می کنم یه روز من هم توی موقعیت مشابهی قرار می گیرم...و اون موقع احتمالا من هم همچین حسی خواهم داشت...

- بعنوان یه آدمکش زیادی فلسفی فکر نمی کنی؟

- اتفاقا خیلی هم عجیب نیست...وقتی تو تصمیم می گیری که جون کسی رو بگیری یا به کسی رحم کنی و بذاری زنده بمونه، این یه حس خدایی بهت میده...حسی که نمی تونی هیچ جای دیگه ای تجربه اش کنی...گاهی با خودم فکر می کنم زندگی باید خیلی ساده باشه که تو با شلیک یه گلوله می تونی به زندگی یکی خاتمه بدی بدون اینکه خدا نقشی تو این قضیه داشته باشه اما فرداش که بیدار میشی و می بینی لیست آدمهایی که کشتی چقدر بلند بالا شده، نظرت به کل عوض میشه...اینقدر گیج هستی که انگار یه بشکه تکیلا خوردی و حالا قلبت به جای اینکه از کار وایسه داره همچنان به زدن ادامه میده...نمی دونی باید به کشتن ادامه بدی یا می تونی بس کنی!

- چرا نمی تونی بس کنی؟

- برای اینکه یه چیزی اتفاق بیفته، همیشه به یه دلیل نیاز داری...و گاهی لزومی نداره که تو خودت اون دلیل رو فراهم کنی...

- متوجه منظورت نمی شم...

- خیلی ساده است...مثل صبح روزی میمونه که تو از خونه خارج میشی تا بری سرکار و درست موقعی که داری از خیابون رد میشی یه راننده مست زیرت میکنه...

- و تو فکر می کنی برای اینکه دست از این کار بکشی نیاز به دلیل داری؟

- همیشه نیاز به یه دلیل هست...

- و تو هنوز به اون دلیل نرسیدی...

- نه...گرچه حتی اگه به اون دلیل هم رسیده بودم، تا کاری رو که شروع کردم به اتمام نرسونم، نمی تونم از انجامش کنار بکشم...

- می دونی پیتر چیزایی که ازت می شنوم باعث حیرت من میشه...تو واقعا کی هستی؟ در نگاه اول اینطور به نظر میرسه که تو یه آدمکش حرفه ای هستی ولی...

- نگذار ظاهرم گولت بزنه...من واقعا یه آدمکش حرفه ای هستم...فراموش نکن برای یه آدم بد هیچ توبه ای وجود نداره...

اگه اینطور باشه تو آخر داستان باید کشته بشی...


برچسبها: آغاز یک پایان, مهدی اصغرپور, داستان بلند داستان و دیگر هیچ...

ما را در سایت داستان و دیگر هیچ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 218 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 16:12

صفحه بندی