نوشته مهدی اصغرپور
- رابرت برای چی دنبال اون اطلاعات بود؟ معروف شدن؟
- نه...به این پوچی هم نبود...رابرت می دانست که راهی که شروع کرده بازگشتی در پی نخواهد داشت...اون از همان آغاز خود را برای مرگ اماده کرده بود...
- شما از کجا اینقدر مطمئن هستید؟
- چون خودم این را بهش گفتم... کتی از تعجب خشکش زده بود: من خودم به او گفتم راهی که شروع کرده نتیجه ای جز مرگ ندارد...او بازی بزرگی را آغاز کرده بود...دست روی ماجرایی گذاشته بود که نام های بزرگی را برملا می کرد و نام های بزرگ هیچ علاقه ای ندارند تا برملا شوند...
- اصلا سر در نمی آورم...رابرت گاهی دیوونه بازی در می اورد اما نه طوری که خودش رو بکشتن بده...
- من توضیحی برای این مسئله ندارم...
- خودتون چی؟
- گفتم که هدف من با هدفی که برادرتون دنبال می کرد تفاوت داشت...از نظر من اون اطلاعات کوچکترین ارزشی نداشتند....
- گفتید که دنبال انتقام بودید...
- بله...درسته...
- انتقام از کی؟
- از دیاز...من فقط می خواستم...
- می خواستید چی؟ بکشیدش؟
مرد سری به علامت مثبت تکان داد. مشخص بود که از به یادآوری این خاطرات اصلا لذت نمی برد.
کتی که متوجه تغییر ناگهانی چهره او شده بود، سعی کرد موضوع بحث را عوض کند: فکر نمی کنید چیزی را فراموش کرده باشید؟
مرد با حالت استفسار به چهره کتی نگریست.
- حالا که قرار است نقش قرشته نجات مرا بازی کنید، به نظر شما حق ندارم اسم شما را بدانم؟
لبخند کم رمقی گوشه لبان مرد نقش بست: من پیتر هیلتون هستم...خانم!
- خانم نه! من اسم دارم...اسمم کتی است...گرچه موقعیت چندان جذابی نیست اما در هر صورت از آشنایی با شما خوشحالم پیتر...و مایلم یکبار دیگر از اینکه زندگی مرا نجات دادید از شما تشکر کنم...
- از این به بعد این اتفاق زیاد خواهد افتاد و هیچ لزومی ندارد که شما دائما بخاطر نجات جانتان از من تشکر کنید...
- اوه...چه هیجان انگیز! من هرگز یک فرشته نجات یا بادیگارد شخصی نداشتم... با گفتن این حرف از جا بلند شد و در حالیکه به سمت آشپرخانه می رفت، ادامه داد: فکر نمی کنم توانسته باشید چیزی بخورید...من که دارم از گرسنگی ضعف می کنم...می روم چیزی درست کنم...باید دستپخت من را امتحان کنید...
هر دو می دانستند که آن شب به همین سادگی سپری نخواهد شد و کتی بیهوده می کوشید اضطراب خود را زیر پوشش شوخی پنهان کند. پیتر اما کاملا آرام بود. بیصدا سیگار دود می کرد و در فکر فرو رفته بود. رودی مثل یک سگ دست آموز جلوی پایش دراز کشیده بود و دم تکان می داد. کتی هرگز ندیده بود رودی چنین برخوردی با غریبه دیگری داشته باشد. گرچه از خشونت ذاتی پیتر وحشت داشت اما نمی توانست این حقیقت را فراموش کند که اون دو بار جانش را نجات داده و تا ان لحظه هرگز سعی نکرده کوچکترین آسیبی به او بزند. مشخص بود که علاقه ای به داشتن و یا حتی دانستن جای فلش اطلاعات نداشت و این باعث می شد تا خیال کتی اندکی آسوده شود. می دانست که رابرت به آسانی به کسی اعتماد نمی کند و اگر توانسته بود به شخصی مثل پیتر هیلتون اعتماد کند، حتما دلیل محکمی برای این کار خود داشته. کتی به قضاوت برادرش در خصوص آدمها ایمان داشت. گرچه از آنچه که ممکن بود در آینده برایش روی دهد، مضطرب و نگران بود اما بقول خودش داشتن یک فرشته نجات قوت قلبی به او داده بود که تصمیم گرفت ان شب رژیم سخت غذایی خود را کنار گذاشته و حسابی غذا بخورد.
ما را در سایت داستان و دیگر هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 287