نوشته مهدی اصغرپور
حس رقت تمام وجود کتی را در بر گرفت. گفته های پیتر گرچه می بایست باعث وحشت او می شد، در عوض احساس قوت قلب عجیبی را در او ایجاد کرد. برای نخستین بار حس کرد دارد برای دلیلی می جنگد.
بعد از اینکه از شستن ظرف ها فارغ شد، دید که پیتر ساک بزرگی را از با خود به درون خانه آورده که وی به یاد نداشت وی آن را با خود حمل کرده باشد: این ساک را از کجا اوردید؟ تا آنجا که بخاطر دارم امروز چیزی همراهتان نبود...
- این ساک را دیروز در انبار پشتی پنهان کردم...
- در انبار پشتی؟ یعنی شما قبلا هم وارد منزل من شده بودید؟
- بله...من هر سه روز گذشته را وارد منزل شما شدم و بطور کامل منزل شما را تفتیش کردم...
- و هدفتان از اینکار چی بود؟
- می خواستم مطمئن شوم در منزلتان دوربین یا شنود کار نگذاشته باشند...
- چیزی هم دستگیرتان شد؟
- بیش از ده شنود در سرتاسر خانه و سه دوربین کوچک...
- خدای بزرگ...چطور چنین چیزی ممکنه؟ یعنی اونها هم قبلا وارد منزل من شده بودند؟ آن هم بدون اینکه من بویی برده باشم؟
- آنها بسیار حرفه ای هستند...شما کوچکترین شانسی برای فهمیدن جای احتمالی شنودها و دوربین ها نداشتید...
و زیپ ساک را گشود و مقادیر زیادی سیم و خمیری به رنگ سفید و ابزار الکترونیکی را از آن خارج کرد. کتی که محو تماشای کار کردن او شده بود، پرسید: اینها چی هستند؟
- تله موش...
- تله موش؟
- بله...دیر یا زود مهمان خواهیم داشت...موش های زیادی به اینجا خواهند آمد...باید خود را برای پذیرایی از آنها آماده کنیم...
- کمکی از دست من ساخته است؟
- تنها کمکی که می توانی بکنی این است که جلوی دست و پای من نباشی...کوچکترین اشتباه می تواند فاجعه غیرقابل جبرانی به بار بیاورد...
کتی که از پاسخ پیتر بسیار عصبانی شده بود، گفت: واقعا که شما مرد بی ادبی هستید...و با عصبانیت اتاق را ترک کرد. پیتر لحظاتی با حیرت دور شدن کتی را نگریست و در حالیکه به رودی نگاه می کرد، پرسید: به نظر تو من حرف بدی زدم؟ رودی زوزه کوتاهی کشید و مجددا پوزه اش را به زمین چسباند: آفرین پسر! مزاحم کار من نشو...چون امشب اصلا شب خوبی برای بازی نیست...
کتی به اتاق خواب رفت. گرچه خوابش نمی آمد اما پیتر آنقدر او را رنجیده کرده بود که تصمیم داشت مدتی جلوی دست و پایش را نگیرد. روی تخت که دراز کشید، کل اتفاقات روز آمد جلوی چشمانش. باورش نمی شد که این همه اتفاق می تواند تنها در یک روز بیفتد. اتفاقاتی که او حتی یکی از انها را در سی سال گذشته عمرش تجربه نکرده بود. تصمیم گرفت قوی باشد. دیگر نمی توانست انتظار داشته باشد که زندگی آرام گذشته اش به او باز گردانده شود. لااقل خوشحال بود که در این قائله تنها نیست. گرچه از پیتر خوشش آمده بود، اما بیشتر به او به چشم یک ناجی نگاه می کرد. با خودش فکر کرد که خیلی ابلهانه است از کسی که در کشتن لحظه ای درنگ به خود راه نمی دهد، انتظار داشته باشی که عاشق کسی شود.
ما را در سایت داستان و دیگر هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 282