نوشته مهدی اصغرپور
دو بشقاب استیک، سیب زمینی سرخ کرده در کنار سبزیجات چیزی بود که بعد از نیم ساعت موفق شد تهیه کند. امیدوار بود پیتر از دستپختش استقبال کند. خودش نمی دانست چرا اما احساس می کرد سختی و محکم بودن این مرد او را جذب خود کرده است. باز هم با خود اندیشید که اگر با چنین شخصی در موقعیت دیگری ملاقات می کرد احتمالا برای شام می رفتند بیرون و بعد از یک شام رمانتیک، کسی چه می دانست شاید اتفاقی بینشان می افتاد. از اینکه در چنین موقعیتی داشت به چنین چیزهایی فکر می کرد، خنده اش گرفت. با سلیقه بسیار غذا را روی میز چید. پیتر با تعجب نگاهی به غذای درون بشقاب انداخت: ظاهر بسیار فریبنده ای دارد...امیدوارم مزه اش هم به همین خوبی باشد...
برشی از گوشت را در دهان گذاشت و بدون عجله جوید. کتی در جستجوی علامتی از رضایت در چهره اش بود اما کوچکترین تغییری در چهره اش دیده نمی شد. با خود گفت: خدای بزرگ! یعنی خوشش نیومده؟ این برای کتی یک شکست بزرگ تلقی می شد. برای اولین بار در عمرش آرزو کرد ایکاش وقت بیشتری برای آشپزی اختصاص می داد.
لقمه را که جوید و فرو داد، لبخند پت و پهنی رو لبانش پدیدار شد که تعجب کتی را در پی داشت: واو! این خوشمزه ترین استیکی اه که تا بحال خوردم...واقعا خوشمزه اس!
کتی احساس کرد بار بزرگی از روی قلبش برداشته شده، لبخند شادی سراسر چهره اش را فراگرفت و متعاقب آن وی هم با اشتهای تمام به خوردن مشغول شد.
ضمن خوردن از پیتر پرسید: تو فکر می کنی ما ممکنه در خطر باشیم؟
چهره پیتر حالت جدی سابق را بازیافت و در حالیکه سری تکان می داد، پاسخ داد: بدون شک...
- یعنی همین امشب؟
- حتی همین امشب...با کشته شدن ادواردز، اونها زمان رو از دست نخواهند...این همون پیامی بود که اونها انتظارش رو می کشیدند...
- کدوم پیام؟ از چی صحبت می کنی؟
- اونها منتظر من بودند...می دونستند دیر یا زود با شما تماس می گیرم..حالا که ادواردز کشته شده اون هم چند دقیقه بعد از اینکه قرار بوده شما رو ملاقات کنه، بدون شک تمام سر نخ ها به شما ختم می شه...
- حس بره ای رو دارم که برای به دام انداختن یک ببر، طعمه قرار گرفته...
- حستون رو درک می کنم...و از این بابت متاسفم...اما هر کاری که از دستم بر میاد انجام می دم تا شما رو ناامید نکنم...
- نمی تونم از فکر کردن در این مورد که این شام می تونه آخرین شام زندگیم باشه، خودداری کنم...
- خود من هم این حس رو بارها و بارها تجربه کردم...با این تفاوت که برای من هر وعده غذا می تونه آخرین وعده غذای عمرم باشه...
- حتما زندگی کردن با این حس خیلی آزارتون میده...
- اوایل همین طور بود...هیچکس نمی تونه همیشه بترسه و در عین حال به زندگی ادامه بده...حتی خرگوش هم با این تفکر که قراره امروز طعمه روباه بشه پاش رو از لونه اش بیرون نمی ذاره...
- و شما فکر می کنید امشب اون شب نیست؟
- هرگز نمی تونم بهتون در این زمینه اطمینان بدم...اما یک چیز رو می تونم بطور قطع به شما بگم و اون اینه که شما بعد از من خواهید مرد...البته اگر قرار باشه این اتفاق بیفته...
ما را در سایت داستان و دیگر هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 282