آغاز یک پایان 18
نوشته مهدی اصغرپور
ساعت از 5 گذشته بود که با فشار آرام دست پیتر روی شانه اش از خواب پرید. با اضطراب پرسید: چیزی شده؟ اما پیتر دستش را روی دهانش گذاشت و او را به سکوت دعوت کرد. صدای پارس رودی در بیرون به گوش رسید و متعاقب آن صدای زوزه و سپش خاموشی مطلق.
کتی با وحشت به پیتر نگریست و پیتر نیز با تکان دادن سر به وی فهماند که وقت رویارویی فرا رسیده. کلت را در دستان لرزان او قرار داد و با جدیت به چشمان او نگریست. گرچه پیتر کوچکترین جمله ای بر زبان نیاورد لیکن کتی با نگریستن به چشمان او متوجه منظور وی شد. پیتر او را به سمت یک کمد دیواری برد و در حالیکه در را روی او می بست، گفت: تحت هیچ شرایطی از اینجا خارج نمیشی...هر کسی غیر از من در این کمد رو باز کرد بهش شلیک می کنی...متوجه شدی؟
کتی با تکان دادن سر به او فهماند که متوجه منظورش شده و وقتی پیتر خواست در را ببندد، دستش را گرفت: خواهش می کنم مراقب خودت باش...
لبخند بی رمقی گوشه لبان پیتر نقش بست و متعاقب آن وی در را بست و کمد در تاریکی فرو رفت. کتی که قبضه اسلحه را به سینه چسبانده بود، گوشه کمد خزید و آرزو کرد نجات دهنده اش از پس قاتلینی که در پی او بودند، بر بیاید.
پیتر بعد از بازگشت به اتاق، در حالیکه با دقت به کوچکترین صداها توجه می کرد، پشت یک کاناپه پنهان شد. صدای پوتین ها نظامی که در اطراف خانه تردد می کردند و نیز صدای گام های روی شیروانی نشان می داد که تعدادشان از انگشتان دو دست تجاوز نمی کند. در این هنگام صدای باز شدن پنجره طبقه دوم بگوش رسید و متعاقب آن صدای انفجاری مهیب شنیده شد. مردی که قصد عبور از پنجره را داشت، بر اثر موج انفجار به عقب پرتاب شد و با صدای فریادی بلند به حیاط پشتی سقوط کرد.
پیتر در حالیکه خشاب اسلحه اش را جا میزد، گفت: بازی شروع شد...
همزمان صدای دو انفجار دیگر نیز شنیده شد. بمب هایی که به در اتاق های طبقه دوم متصل شده بودند، فعال شده و باعث انفجارهای مهیبی شده بودند. در این هنگام یکی از متجاوزین با لگد به در ورودی کوبید لیکن همزمان با خورد شدن درورودی، چاشنی بمب آزاد شده و بر اثر انفجار مرد به همراه تکه های چوب به بیرون پرتاب شد. کل فضا را موجی از گرد و خاک و دود غلیظ فراگرفته بود. پیتر دو نفر را دید که از در ورودی داخل شدند و لوله اسلحه خود را به اطراف چرخاندند لیکن قبل از اینکه فرصت واکنش مثبتی پیدا کنند، پیتر پیشانی یکی از آنها را هدف گلوله قرار داد. گلوله فضا را شکافت و از سمت چپ وارد جمجمه مرد شد و او بدون اینکه حتی صدایی از گلویش خارج شود، مانند کیسه ای بی جان با زمین برخورد کرد. مرد دوم بلافاصله به سمتی که پیتر قرار داشت، برگشت و بی مهابا شلیک کرد. مسلسلی که در اختیار داشت بسیار قوی بود و در عرض چند ثانیه کاناپه ای را که پیتر پشت آن مخفی شده بود، نابود کرد و موجی از اسفنج را در هوا پخش کرد. پیتر به پشت روی زمین دراز کشیده و مترصد فرصتی مناسب بود لیکن ورود دو نفر دیگر از طبقه دوم او را غافلگیر کرد. یکی از آنها گلوله ای به سمت او شلیک کرد که شانه اش را خراشید و رد خون را روی پیراهنش به راه انداخت. پیتر بلافاصله واکنش نشان داد و در حالیکه روی زمین می غلطید بمب پلاستیکی را که به در آشپزخانه وصل کرده بود، هدف قرار داد. بمب با صدای مهیبی منفجر شد و دو مرد را به سمت جلو پرتاب کرد. یکی از انها که سریع خود را جمع و جور کرده بود، پیش از آنکه دستش به اسلحه برسد با گلوله ای که از تفنگ پیتر خارج شد، روی زمین در غلطید و برای همیشه بی حرکت شد. مرد دوم سریعا مسلسل را از روی زمین برداشت و باران گلوله را به سمت وی شلیک نمود. پیتر چاره ای نداشت جز اینکه روی کف اتاق بچرخد و خود را پشت اجسام که تعدادشان نیز چندان زیاد نبود، پنهان کند. عرق از سر و روی پیتر می ریخت و به شدت نفس نفس می زد.
داستان و دیگر هیچ...ما را در سایت داستان و دیگر هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 290