آغاز یک پایان 9

خرید بک لینک
آغاز یک پایان 9

نوشته مهدی اصغرپور

ند در حالیکه به سمت کتی جلو می رفت، گفت: این خرگوش کوچولو خوشگل تر از اونیه که فکرش رو می کردم...نمی تونم هیچ تضمینی بهت بدم...

کتی داشت از ترس سکته می کرد اما حتی نمی توانست فریاد بزند. ترس باعث شده بود گلویش خشک شده و دندانهایش قفل شود. فقط خدا می توانست او را از آن مخمصه نجات دهد.

در این هنگام صدایی از پشت سر به گوش رسید: اگه من جای تو بودم به چیزی که مال کس دیگه اس دست درازی نمی کردم...

ند با حیرت به سمت دهانه بن بست نگریست: جنابعالی چه خری باشی؟

مرد که تابش نور از پشت سر باعث شده بود تا شبحی از او دیده شود، آرام آرام جلو آمد و گفت: فکر نمی کنم دلت بخواد بدونی...فقط بهت میگم اون خرگوش کوچولو به تو تعلق نداره...پس بهتره قبل از اینکه کسی آسیب ببینه بذاری بره...

در این هنگام ند چاقوی ضامن داری را از جیب پشت شلوارش خارج کرد . آن را جلوی چشمان غریبه گرفت: هیچکس نمی تونه به ند بگه چیکار کنه...تو هم اگه نمی خوای دل و روده ات را خوراک سگای ولگرد کنم بهتره راهت رو بکشی و گورت رو گم کنی...می تونی از خدا ممنون باشی که امروز حالم خوبه پس جون بی ارزشت رو می بخشم...

مرد بدون اینکه از تهدید ند جا بزند، سری به علامت تاسف تکان داد و گفت: جوابت اشتباه بود...

ناگهان ند در هوا به پرواز درامد و محکم به عقب پرتاب شد. اگر کتی به موقع جا خالی نداده بود، بی شک به سختی اسیب می دید. ند با شدت به دیوار برخورد کرد و در حالیکه از درد تا شده بود و خون قی می کرد، با عصبانیت فریاد زد: منتظر چی هستید؟ دخل این حروم زاده رو بیارید...

ادی و جف به سرعت به سمت مرد حمله ور شدند اما سرعت مرد خارق العاده بود. ادی که با چوب بیس بال به سمت او حمله برده بود، سعی کرد ضربه اش را روی سر مرد فرود آورد اما مرد به موقع چرخید و ضربه از بالای سرش رد شد و در همان حال، یقه جف را که مترصد فرصتی بود تا به او حمله کند را گرفت و با توانی فوق العاده از زمین جدا کرد و محکم به عقب پرتاب کرد. این در حالی بود که ادی مجددا خود را آماده ضربه ای دیگر کرده بود. چوب بیس بال محکم به پشت مرد اصابت کرد اما در عین ناباوری در برخورد با پشت او از وسط به دو نیم شد. ادی از که از فرط حیرت دهانش باز مانده بود، حتی فرصت فرار را هم پیدا نکرد. مرد او را با یک حرکت از زمین کند و با سر به دیوار کوبید. ضربه آنقدر شدید بود که جمجمه سر ادی شکافته شد و محتویات آن به بیرون پاشیده شد و او پس از چند ثانیه دست و پا زدن بی حرکت روی زمین در غلطید. جف با دیدن این صحنه فریادی از وحشت سر داد و سعی کرد فرار کند اما مرد از پشت پیراهن او را گرفت و با شدت به عقب کشید طوری که او روی زمین درغلطید. تنها چیزی که کتی توانست ببیند این بود که مرد، جف را روی هوا بلند و روی زانوی خود کوبید. صدای خرد شدن استخوانهای جف به گوش رسید.

ند که اصلا نمی توانست آنچه را کی میدید باور کند، سعی کرد از روی زمین بلند شود اما شدت ضربه ای که مرد با لگد به شکم او زده بود، آنقدر شدید بود که هر حرکت او با دردی جانکاه همراه می شد. در این هنگام مرد خود را بالای سر ند رساند: خب ند! می بینم که هنوز زیپ شلوارت بازه...تو کی قراره بزرگ بشی...

و چاقوی ضامن داری را که کنار ند قرار داشت، برداشت: بذار ببینم این جا چی داری، ند کوچولو! باید بهت یاد بدم که دیگه به خرگوش کوچولوهای دیگران کاری نداشته باشی...

کتی نمی توانست نگاه کند. رویش را برگردانده بود و از شدت ترس می لرزید. ند فریاد می زد و تقلا می کرد . کل پایین تنه اش غرق خون شده بود. مرد دست های خونی اش را با لباس ند پاک کرد و در حالیکه عضو جدا شده را روی زمین می انداخت، گفت: این روزا علم پیشرفت زیادی کرده...اگه زود بجنبی شاید بتونی نجاتش بدی و بازم خودت رو یه مرد معرفی کنی...اما حیف شد...با چهارتا دنده شکسته فکر نمی کنم حتی بتونی تکون بخوری...

و در حالیکه به سمت خروجی بن بست می رفت، خطاب به کتی گفت: خب خرگوش کوچولو...بهتره تا دیر نشده تصمیمت رو بگیری...می تونی با من بیای یا راهت رو بکشی و بری چون دیگه محاله به قولی که به برادرت دادم توجه کنم و دنبالت بیام... و بدون اینکه منتظر کتی باشد، راه خارج بن بست را در پیش گرفت.

داستان و دیگر هیچ...

ما را در سایت داستان و دیگر هیچ دنبال می‌کنید

برچسب: آغاز یک پایان,کتاب آمریکا آغاز یک پایان,آغاز و پایان یک رئیس جمهور,دانلود کتاب آمریکا آغاز یک پایان, نویسنده: بازدید: 356 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 5:51

صفحه بندی