نوشته مهدی اصغرپور
ساعت سه صبح بود که رفت پایین تا ببیند پیتر در چه حالی است. چند ساعت گذشته برای او با عطش سیری ناپذیر کنجکاوی سپری شده بود. وارد سالن که شد، پیتر را دید که با خیال راحت روی یک مبل نشسته و گیلاس ویسکی خود را آرام آرام سر می کشد. بدون اینکه بر گردد، پرسید: نتوانستی بخوابی؟
کتی بسیار تعجب کرد که او چطور تواسنته متوجه حضور او شود چه وی پای برهنه وارد سالن شده بود و مطمئن بود که کوچکترین صدایی ا خود در نیاورده است.
- معلوم می شود شما پشت سرتان هم چشم دارید...
- وقتی جانت در خطر باشد، یاد می گیری که حتی صدای بال زدن یک مگس را هم نشنیده نگذاری...
- رودی کجاست؟ نمی بینمش...
- بیرونه...
- و تو کارت به کجا کشید؟
- همه چیز کاملا آماده اس...
- شاید بد نباشه قبل از این ضیافت من هم جرعه ای بنوشم... و دست برد تا در آشپزخانه را باز کند. لیکن پیتر به فوریت گفت: اگر من جای تو بودم این کار رو نمی کردم...
کتی در همین مدت کوتاه یاد گرفته بود تا حرف های پیتر را کاملا جدی بگیرد لذا مثل برق گرفته ها به عقب پرید و پرسید: چرا؟ چیزی شده؟
- دسته در آشپزخانه به ضامن یک چاشنی متصل شده که خلاص شدن آن باعث انفجار بمبی خواهد شد که در خوشبینانه ترین حالت تمام چوب های در را خرد کرده و مثل نیزه های تیز و کوچک به صورتت پرتاب خواهد کرد...با این موج انفجار اگر زنده بمانی که احتمالش یک در هزار است، باز از پرتاب خرده های چوب جان سالم به در نخواهی برد...
- دیگر کجاها را بمب گذاری کرده ای؟
- کل خانه را...از طبقه بالا گرفته تا درهای جلویی و پشت و البته کل پنجره ها...
- کل خانه را؟ یعنی ما در حصار دهها بمب هستیم؟ با این حساب امیدوارم فکر این را هم کرده باشی که قرار است زنده از اینجا خارج شویم...
- نگران نباش...این بمب ها آنقدر قوی و مخرب نیستند که خسارتی بیش از حد انتظار به جا بگذارند...در عوض متمرکز و با شعاع انفجار محدود عمل می کنند...
- پس باید کل شب را در همین اتاق سر کنیم...
- نگران نباش...خیلی منتظرت نخواهند گذاشت...
- تو از کجا اینقدر مطمئنی که حتما امشب خواهد بود؟
- خانه مقابل تخلیه شده...
- خب این چی را ثابت می کند؟
- اینکه آنها دیگر نیازی به رصد کردن خانه تو ندارند...موش و گربه بازی تمام شد... وگرنه فکر نمی کنم تو علاقه ای به پاپاراتزی ها داشته باشی...
- گاهی مرا به شدت می ترسانی...
- ترس خوب است...در موارد این چنینی کافی است یک لحظه احساس امنیت کنی...همان یک لحظه کافی است تا برای همیشه به آرامش برسی...
- اما تو خودت گفتی نمی شود همیشه ترسید...
- بله...اما منظورم این نبود که جسارت بیهوده بخرج داده و خودت را به کشتن بدهی...
بلند شد و دست در جیب بغل کتش کرد و یک کلت کالیبر 45 که به صدا خفه کن مجهز شده بود را به سمت او گرفت. کتی با حیرت نگاهش را به چهره مصمم او دوخت. پیتر با جدیت گفت: امیدوارم طرز استفاده از آن را بلد باشی...
کتی پاسخ داد: طرز استفاده ازش رو بلدم اما دلم نمی خواد ازش استقاده کنم...
پیتر گفت: بحث خواستن یا نخواستن تو نیست...بحث سر مجبور بودنه...می خوای زنده بمونی؟ پس مجبوری بر خلاف میل قلبیت از این وسیله استفاده کنی...مانند همه اتفاقاتی که بر خلاف میل قلبیت روی داده و تو کوچکترین نقش و کنترلی برشون نداشتی...
کتی دیگر چیزی نگفت و قبضه اسلحه را از دست پیتر گرفت: نمی ترسی همین الان این اسلحه رو به سمت خودت بگیرم و سعی کنم بکشمت؟
پیتر در حالیکه می خندید،گفت: اول اینکه قبلش باید اسلحه رو از ضامن خارج کنی...اینجوری! و اسلحه را از ضامن خارج کرد: و بعدش باید بدونی که به کدوم نقطه شلیک کنی که طرفت رو از پای در بیاری نه اینکه فقط زخمیش کنی...چون اگه فقط زخمیش کنی، بر عکس تو اون می دونه که دقیقا باید به کجای تو شلیک کنه تا یکراست راهی اون دنیا بشی...پس باید دقیق باشی... اما در جواب سئوالت باید بگم نه، نمی ترسم!
کتی پرسید: چرا؟ اسلحه الان دست منه و کاملا هم مسلحه...نکنه خالیه؟
پیتر سری به علامت منفی تکان داد و گفت: کاملا پره...
- پس چرا نمی ترسی؟
- چون با اینکه اسلحه دستته هنوز داری با من چونه می زنی...اونهایی که قصد کشتنت رو دارن، باهات بحث نمی کنند...این تفاوت دنیای واقعی با فیلمهای هالیوودیه...توی فیلم ها اینقدر با هم بحث می کنند تا یکی پیدا میشه و نجاتت می ده اما تو دنیای واقعی...بنگ! تو می میری...به همین راحتی...
ما را در سایت داستان و دیگر هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 192