نوشته مهدی اصغرپور
کتی با حیرت نگاهی به او انداخت و گفت: خدای بزرگ! شما ادرس منزل من رو هم می دونید...
مرد با تفاوتی پاسخ داد: من چیزهای خیلی خیلی زیادی در مورد شما می دونم...حالا معطلش نکنید...باید مطمئن بشیم که توی خونه تون تله نذاشتن...
- به خودتون زحمت ندید...امروز یه عده ناشناس کل خونه ام رو زیر و رو کردن...
- بله می دونم...
- می دونید؟
- بله می دونم...و تصادفا می دونم چه کسانی بودند...
- پس چرا همین الان به پلیس اطلاع ندیم تا دستگیرشون کنه؟
- خب چرا به ادواردز نگفتید؟ او هم پلیس بود...آن هم پلیس فدرال...
کتی متوجه کنایه مرد شد.
وارد خانه که شدند، رودی به هوش امده بود و با ورود مرد به خانه حالتی تهاجمی به خود گرفت و آماده حمله شد. کتی در حالیکه لبخند تمسخر آمیزی تحویل او می داد، گفت: رودی اصلا غریبه ها رو دوست نداره...اگه من جای شما بودم از همین راهی که اومدم بر می گشتم چون دلم نمی خواد با یادآوری بلایی که ممکنه رودی به سرتون بیاره، روحیه تون خراب شه...
مرد بدون اینکه از دیدن روت وایلر درشت اندام جا بزند، پاسخ داد: اتفاقا من هم از سگ ها زیاد خوشم نمیاد...و می ترسم برخورد امروز ما تاثیر بدی در روحیه سگتون بذاره...
و یک گام به سوی رودی برداشت. سگ خرناس کشید و دندانهایش را نشان داد. داشت آماده می شد تا به سوی او حمله کند. مرد مستقیم به چشمان سگ خیره شد. سگ سعی کرد نگاهش را از نگاه او بدزدد اما نگاهش آنقدر غالب و فراگیر بود، که رودی زوزه ای سر داد و روی زمین نشست و سرش را به زمین چسباند.
کتی چیزی نماینده بود از تعجب فریاد بزند.
- اگه می خواید زنده و سالم اینجا رو ترک کنید، به نفعتونه هر چیزی رو که بهتون می گم مو به مو اطلاعت کنید...
- تنها چیزی که می خوام اینکه دست از سرم بردارید تا وسائلم رو جمع کنم و برم جایی که دست کسی بهم نرسه...
- نمی تونی اینکار رو بکنی...
- چرا نتونم؟ ظرف یکساعت اینقدر از اینجا دور شدم که دیگه دست کسی بهم نرسه...
- اونها پیدات می کنند...
- هویتم رو عوض می کنم...
- من هم پیدات می کنم...
- تو می خوای منو بکشی؟
- می خوام بهت کمک کنم تا زنده بمونی...
رفت کنار پنجره و نگاهی از ان به بیرون و ساختمان مجاور انداخت: الان بیش از ده روزه که از اون ساختمون خونه شما رو تحت نظر دارن...
- چرا؟ من که کاری نکردم...
- شما کاری نکردید اما حالا چیزی را در اختیار دارید که شما رو به یه هدف تبدیل کرده...
- اما من حتی نمی دونم اون اطلاعات چی هست...
- براشون مهم نیست...
- شما می تونید کمکم کنید فرار کنم؟
- من اینجام تا کمکتون کنم اما نه برای فرار...
- من چطور می تونم بهتون اطمینان کنم؟ وقتی چیزی نمانده بود چند دقیقه پیش به دست یه مامور فدرال کشته بشم...
- نیازی نیست به من اعتماد کنید...من فقط ازتون دفاع می کنم و وقتی این قائله ختم شد، شما آزادید به راه خودتون برید...
- چه لزومی داره از من حمایت کنید؟
- چیزهای زیادی هست که شما کوچکترین اطلاعی ازشون ندارید...در حال حاضر هر چی کمتر بدونید، کمتر در خطر خواهید بود...
داستان و دیگر هیچ...ما را در سایت داستان و دیگر هیچ دنبال میکنید
برچسب: آغاز یک پایان,کتاب آمریکا آغاز یک پایان,آغاز و پایان یک رئیس جمهور,دانلود کتاب آمریکا آغاز یک پایان, نویسنده: بازدید: 310