نوشته مهدی اصغرپور
- بله...منظورم همون مرد جوانی بود که کل روز من رو تحت نظر داشت...مگه اون از افراد شما نبود؟
گویی ادواردز داشت با خودش حرف می زد: پس سرو کله اش پیدا شده...انتظار نداشتم به این سرعت دست به کار بشه...
دست برد در جیب بغل کتش و کلتش را از آن خارج کرد و شروع کرد به بستن صدا خفه کن روی آن : کسی از آدن شما به اینجا خبر دارد؟ کسی تعقیبتان نکرده؟
کتی که با حیرت حرکات ادواردز را دنبال می کرد، پاسخ داد: خودتان گفتید که با هیچکس در این مورد حرفی نزنم...
در این هنگام ادواردز اسلحه اش را به سمت کتی نشانه رفت.
کتی از ترس چند گام به عقب رفت و غفلتا روی زمین در غلطید: چرا شما اینکارو می کنید؟ من که خطری برای شما ندارم...
- متاسفم خانوم استون...شما در جریان مسائل محرمانه ای قرار گرفته اید...برادرتون هم همین اشتباه رو مرتکب شد...
- یعنی می خواید بگید...
- خیلی پیچیده اش نکنید خانوم...هرچیزی در این دنیا سلسله مراتبی داره که باید رعایت بشه...بدون شک هیچکس دلش نمی خواد کسی از کارهای محرمانه اش اطلاعی پیدا کنه...
- اما بدون من شما دستتون به اون فلش نمی رسه...
- ما هیچ علاقه ای به اون فلش نداریم تا زمانی که اطلاعات داخلش به دست کسی نیفته...فعلا هم که جاش کاملا امنه...
- اما شما نمی تونید این کار رو بکنید... کتی تازه می فهمید در چه تله ای گرفتار شده است. به نظر می رسید هیچ راه فراری ندارد. ادواردز او را به این نقطه پرت کشانده بود تا به راحتی سر به نیستش کند. برایش دردناک بود که فردا جسدش یا در کف آبهای لنگرگاه خوراک ماهی ها خواهد شد و یا در لجن های کثیف ترین بخش شهر پیدا خواهد شد.
ادواردز اسلحه اش را بالا آورد.کتی چشمانش را بست. صدای خفیفی از اسلحه برخواست. کتی چشمانش را باز کرد. احساس درد نمی کرد. آیا نمی بایست درد داشته باشد؟ یعنی تیر ادواردز به خطا رفته بود؟
ادواردز شروع کرد به تلوتلو خوردن. چند گام به جلو برداشت و اگر کتی از جلوی او کنار نرفته بود، بدون شک روی او سقوط می کرد. کتی اصلا نمی فهمید در اطرافش چه می گذرد. بدن تنومند ادواردز با زمین برخورد کرد و تازه در این زمان بود که کتی توانست سوراخ گلوله ای را که در پشتش جای گرفته بود، ببیند.
صدای قدم های شتابان از انتهای مسیر شنیده شد و متعاقب آن سایه مردی بالای سر کتی قرار گرفت. کتی حتی جرات نداشت سرش را بلند کند. اما صدای مرد عاری از هرگونه تهدیدی به نظر می رسید: خانوم استون! خواهش می کنم بلند شید...وقت زیادی نداریم....باید هرچه زودتر اینجا رو ترک کنیم... لحن صدایش محکم و آمرانه بود. گویی گوینده ش عادت نداشت از کسی خواهش کند.
کتی سرش را بلند کرد و تازه در آن زمان بود که مردی را بالای سر خود دید که کلاه لبه دار بر سر گذاشته و جلوی بینی و دهانش را با دستمالی پوشانده بود.تنها چشمانش از فراز دستمال دیده می شد. چشمانی که کتی حتی جرات نداشت در آنها نگاه کند. پس ادواردز حق داشت او را نشناسد. اما اگر او از افراد ادواردز نبود پس از چه کسی دستور می گرفت. اما با این حال در آن لحظه اینطور به نظر می رسید که بهترین تصمیم رفتن به دنبال او باشد. کتی کاملا سردرگم به نظر می رسید. چند ثانیه قبل مامور فدرالی که تصور می کرد می تواند بهش اعتماد کند، می خواست اور ا به قتل برساند و حالا او داشت در کنار مردی قدم می زد که یکبار جانش را نجات داده بود.
مرد خودش پشت فرمان قرار گرفت و اتومبیل را به حرکت در آورد. کتی اندکی گلویش را صاف کرد و پرسید: می تونم بپرسم شما کی هستید؟
مرد بدون اینکه چشم از جاده بردارد، پاسخ داد: برای شما چه تفاوتی دارد؟ در حال حاضر می توانید اسم من را بگذارید فرشته نجات...چون اگر فقط یک دقیقه دیرتر رسیده بودم الان این شما بودید که جای ادواردز روی سنگفرش های خیابان دراز کشیده بودید...
- بله در واقع حق با شماست و من یک تشکر به شما بدهکارم...
- نیازی به تشکر نیست من وظیفه ام را انجام دادم...
- وظیفه؟
- بله، درست شنیدید...
- یعنی شما اینجا هستید تا از من محافظت کنید؟
- از شما و از چیزی که امروز به دستتان رسید...
چیزی نماینده بود که کتی از تعجب فریاد بزند. او تصور می کرد که فقط خودش از رسیدن آن بسته پستی اطلاع دارد اما حالا می دید که کم نیستند افرادی که از آن اطلاع دارند معهذا تصمیم گرفت سرسختی بخرج دهد: من متوجه منظور شما نمی شم...هر روز چیزهای زیادی به دست من میرسه...نتایج امتحانی دانشجویان...دسته گل های احمقانه از مردایی که می خوان با من بیرون برن...
اما نگاه تیز و خشمناک مرد باعث شد، او از ادامه دادن حرفش منصرف شود. کتی با خودش فکر کرد: پس او هم در واقع برای گرفتن اون فلش اطلاعات اومده...احتمالا به محض اینکه دستش به اون اطلاعات برسه، براحتی سرم رو زیر آب میکنه...
آنقدر غرق در تفکراتش بود که متوجه نشد به مقصد رسیده اند. مرد اتومبیل را در برابر منزل او متوقف کرد و آن را خاموش کرد.
داستان و دیگر هیچ...ما را در سایت داستان و دیگر هیچ دنبال میکنید
برچسب: آغاز یک پایان,کتاب آمریکا آغاز یک پایان,آغاز و پایان یک رئیس جمهور,دانلود کتاب آمریکا آغاز یک پایان, نویسنده: بازدید: 316