زندگی سگی2

خرید بک لینک
زندگی سگی 2

نوشته مهدی اصغرپور

کش و قوسی کردم تا خودم رو مجاب کنم باید پتوی گرمم رو ترک کنم. البته فقط می تونم بگم گرم چون زیرم ابدا نه نرم بود نه راحت. تختی که روش می خوابیدم یه تخت فنری بود که یک پایه اش در رفته بود و برای تراز کردنش مجبور شده بودم زیرش کتاب بذارم. جنگ وصلح بخاطر قطور و کسل کننده بودن (اوه خدای من! یعنی هنوز کسی هست این کتاب رو بخونه)، دون کیشوت و البته سور بز فقط بخاطر قطور بودن، این وظیفه خطیر رو به دوش می کشیدند. پام رو که بردم توی دمپایی هایی که پای تخت قرار داشت، مو به تنم راست شد. سرد تر از چیزی بود که انتظار داشتم. این سناریوی همیشگی بخشی از زندگی لعنتی منه که باید هر روز تکرار بشه. گاهی با خودم فکر می کنم خدا با دیدن این عذاب صبحگاهی من از خنده روده بر میشه. من از صبح زود بیدار شدن متنفرم. هرگز بهش عادت نکردم. هرگز بهش عادت نخواهم کرد. به هر زحمتی بود خودم رو کشوندم روبروی روشویی و توی آینه کثیف نگاهی به چهره پلاسیده خودم انداختم. آیا این چهره کسی بود که می خواست دنیا رو عوض کنه؟ از این سئوال متنفر بودم. گرچه همیشه توی سرم می چرخید و به مغزم ضربه می زد اما واقعا ازش متنفر بودم. اینکه همه تو دنیا انتظار دارن یکی پیدا بشه تا دنیا رو عوض کنه و در عین حال ارزو می کنن که اون یک نفر خودشون باشن، واقعا مسخره اس. البته اونها چنین ارزویی ندارن بخاطر اینکه می خوان کمکی کرده باشن. نه! اما خب هر پیشرفتی یه مزایایی هم داره و همین باعث جذابیت مسئله میشه و من هم از این قاعده مستثنی نیستم. به نظرم همین که قبول کنم قدیس نیستم خودش ارزش فوق العاده زیادی داشته باشه. من که اینطور فکر می کنم.

پارسال نزدیکای عید پاک بود که یه مردک مذهبی خپل رو آورده بودند برای مصاحبه. گذشته از اینکه چهره اش با اون پوزه برآمده و دماغ دراز، چشمهای ریز و مکار کوچکترین شباهتی به مردان خدا نداشت، در جواب هر سئوالی با فروتنی یه موش صحرایی اصرار داشت که به بینندگان بقبولاند که هدفش فقط و فقط کمک و انسان دوستی است نه چیز دیگری. گاهی برای اینکه بتوانی به خودت بقبولانی که نباید بخاطر این دروغهای شرم آور از عصبانیت بترکی، بهترین راه این است که باورشان کنی.

داستان و دیگر هیچ...

ما را در سایت داستان و دیگر هیچ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 309 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 5:52

صفحه بندی