آغاز یک پایان 19
نوشته مهدی اصغرپور
برای اولین بار در زندگی با موقعیتی دشوار روبرو شده بود. دو مردی که او را احاطه کرده بودند، از مسلسل های دستی بسیار قدرتمندی سود می بردند که می توانستند در هر ثانیه باران گلوله را به سمت او شلیک کنند در حالیکه تمام نقطه اتکای او یک دزرت ایگل کالیبر 50 بود.
کتی که در کمد دیواری مخفی شده بود، لحظات پر از اضطرابی را سپری می کرد. پس از شنیدن صدای ممتد شلیک گلوله و انفجار، حال از اینکه می دید سکوت حمکفرما شده، حیرت کرده بود. چه اتفاقی ممکن بود رخ داده باشد؟ یعنی پیتر توانسته بود از پس همه آنها بر بیاد؟ یا شاید آنها ... از فکر کردن به این موضوع بر خود لرزید. اگر پیتر کشته می شد، بدون شک نفر بعدی او بود. نمی توانست بیش از این درون کمد پنهان شود. تصمیم گرفت برای اولین بار وحشت را کنار یگذارد. در حالیکه قبضه اسلحه را محکم در میان انگشتانش می فشرد، آرام لای در را باز کرد و نگاهی به بیرون انداخت. کسی در اتاق حضور نداشت. با احتیاط از کمد دیواری خارج شد و سعی کرد کوچکترین صدایی تولید نکند. با احتیاط راهرو را از نظر گذراند. موج انفجار و برخورد تعداد زیادی گلوله، دیوار راهرو را کاملا تخریب کرده بود. در این هنگام شبح مردی را در انتهای راهرو و در اتاق پذیرایی تشخیص داد. خود را کاملا به دیوار چسباند و اسلحه را آماده شلیک کرد. اما زمانی که به منتهی الیه راهرو رسید، پایش به لیوان شکسته ای که روی زمین افتاده بود، برخورد کرد که توجه مرد مسلح را به خود جلب کرد.
مرد بلافاصله برگشت و مسلس را برای شلیک بالا آورد. پیتر که متوجه وخامت اوضاع شده بود، چاره ای جز مداخله نداشت چه لحظه ای تامل میتوانست به قیمت از دست دادن کتی تمام شود. بنابراین بدون کوچکترین مکثی از جانپناه خویش بیروون پرید و با بیشترین دقتی که برایش امکان داشت، گلوله ای را به سمت مرد شلیک کرد. گلوله از پشت سر وارد جمجمه مرد شد و پس از خروج از پیشانی به دیوار روبرو برخورد کرد. خون از پیشانی مرد فوران کرد و متعاقب آن وی بدون اینکه حتی فرصت حرکتی پیدا کند، بی حرکت روی زمین در غلطید. مرد دوم که فرصت مناسبی پیدا کرده بود، شروع کرد به تیراندازی به سمت پیتر. پیتر با آخرین سرعتی که امکان داشت، روی زمین غلطید و خود را به سمت لبه برآمده دیواری که کتی پشت آن پناه گرفته بود، پرتاب کرد. لیکن یکی از گلوله ها مستقیما به پهلوی او اصابت کرد و او را مستقیم به عقب پرتاب کرد. موجی از درد در وجودش منتشر شد. سرش به دوران افتاد و چشمانش سیاهی رفت. بی هدف دو گلوله شلیک کرد که بدون اینکه آسیبی به مرد مهاجم برساند، فضای اتاق را شکافت و در دیوار جای گرفت.
مرد مهاجم که از کتی غافل شده بود، مسلسل را برای تمام کردن کار پیتر بالا آورد لیکن برخاستن صدای گلوله ای او را سرجایش میخکوب کرد. دود از لوله اسلحه کتی بلند شد. مرد با حیرت نگاهی به رد خونی که روی سینه اش راه افتاده بود، انداخت. لیکن فرصت واکنشی پیدا نکرد چرا که گلوله ای که پیتر شلیک کرد، مستقیما در چشمش جای گرفت و او را به عقب پرتاب کرد.
کتی در حالیکه از شدت ترس می لرزید، خود را بالای سر پیتر رساند: پیتر...پیتر! تو حالت خوبه؟
پیتر در حالیکه عرق سردی صورتش را فرا گرفته و مشخص بود که درد زیادی را تحمل می کند، به سختی پاسخ داد: باید از اینجا بریم...بزودی پلیس ها سر میرسن...یالا عجله کن... دست در جیب راست شلوار کرده، سوئیچ اتومبیل را از آن خارج کرد و به دست کتی داد.
کتی به او کمک کرد تا از زمین بلند شود و با تلاش بسیار او را به سمت اتومبیلی که در گاراژ خانه قرار داشت، برد. هنگامی که درون اتومبیل قرار گفت، در حالیکه به تندی نفس نفس می زد، پرسید: کجا باید برم...
- خارج از شهر...میریم به ماگانز وایل...
داستان و دیگر هیچ...
ما را در سایت داستان و دیگر هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 271