قسمت سوم
نوشته مهدی اصغرپور
اما آن روز با همه روزها تفاوت داشت . وجد و شعف خاصي در چهره عاليجناب جانسون ديده مي شد. اصلا سر جايش بند نبودو دائما ساعت ديواري بزرگي را كه كنج اتاق قرار داشت، نگاه مي كرد.ليزا با خود گفت: نمي دانم چرا پدر امروز اينقدر سر حال است...اگر مقصود آمدن رابرت بود كه او نيم ساعتي مي شود كه آمده...قطعا موضوعي در ميان است كه من اطلاعي از ان ندارم...
آرام به آشپزخانه خزيد. اليزابت جانسون و مگي كلفتشان داشتند سيو و سات شام را فراهم مي كردند. ليزا كه چشم انداخت ديد كه مادرش فنجانهاي نقره را از درون قفسه ها بيرون آورده و دارد چاي دارجلينگ دم مي كند. اين فنجانها براي او بسيار باارزش بودند. هرگز قبلا نديده بود كه مادرش براي پذيرايي از مهمانان از فنجانهاي نقره استفاده كند. گذشته از ان دم كردن 2 نوع چاي اصلا براي او توجيهي نداشت. مادرش همواره براي پذيرايي از مهمانان يكشنبه از چاي بوستون استفاده مي كرد كه قيمت مناسبي داشت اما چاي دارجلينگ كه يك تاجر براي پدرش از انگلستان آورده بود، قيمت گزافي داشت و اين پاكت حدود 6 ماهي مي شد كه دست نخورده درون قفسه جا خوش كرده و اليزابت جانسون هيچكس را لايق نوشيدن اين نوع چاي ندانسته بود. حالا چه اتفاقي افتاده بود كه داشت از اين نوع چاي دم مي كرد؟ مگي مجددا فنجانها را از چاي بوستون پر كرد و برد تا به مهمانان تعارف كند.
ليزا به مادرش نزيك شد و گفت: امشب بايد شب خاصي باشد...
: چي باعث شده اينطور فكر كني؟
: خب معلومست ديگر...فنجانهاي نقره! چاي دارجلينگ كانتربوري...پدر هم كه در پوستش نمي گنجد...نكند پرزيدنت قرار است به ما سر بزند...
اليزابت نگاه بي تفاوتي به دخترش انداخت و گفت: شايد...
: پس حتما بايد شخص مهمي باشد كه شما اينطور برايش سنگ تمام گذاشته ايد...
: دست از فضولي بردار، دختر! اگر قصدت از سئوال پيچ كردن من اين است كه از موضوع سر در بياوري بهت بگويم كه بهتر كمي صبر داشته باشي...
در اين هنگام صداي شيهه اسبي در خارج از خانه به گوش رسيد. ليزا از پنجره كوچك آشپزخانه نگاهي به بيرون انداخت. اسب كهر زيبايي در خارج از خانه ديده مي شد و افسارش در دست يك مرد قرار داشت. ليزا نمي توانست او را بخوبي ببيند. مرد افسار اسب را به ستون چوبي بيرون بست و در ورودي خانه از نظر ليزا محو شد. تا ليزا خود را رساند به سالن ديد كه پدرش با هيجان از سالن رفت بيرون سمت كفش كن و فرياد شادي اش به هوا بلند شد. همه نفرات حاضر در سالن هم دست كمي از ليزا نداشتند. هرگز نديده بودند كشيش اين چنين هيجانزده رفتار كند و منتظر بودند ببينند اين شخص كيست كه تا اين اندازه كشيش اعظم برين تري براي ديدن او هيجانزده شده است. چند ثانيه اي سپري شد و متعاقب آن كشيش به همراه مرد جوان متوسط القامه اي وارد سالن شد. با يك كلاه ساده مخمل مشكي، كت و شلوار ماهوت كشيده شده و يقه هاي اهار خورده كه يك پالتوي بلند قهوه اي هم رويش پوشيده بود. موهايش را پارافين زده و به خوبي شانه كرده بود. چهره اي نجيب و مودب با نگاهي خالي از تبختر و حيله كه ليزا بارها آن را در چشمان ريچارد كرني ديده بود. صورتش را تميز تراشيده و عطر زده بود و لبخندي كه تقريبا يك تبسم بود تا لبخند. بازو در بازوي كشيش كه نيشش تا بناگوش باز بود وارد شد. همه غير از دختر عمو بل و ريچارد كرني كه آشكارا از ديدن او مكدر شدند، با شوق و ذوق به سمت تازه وارد شتافته و او را در آغوش گرفتند و بازگشتش را شادباش گفتند حتي رابرت رنچ و خواهرش بتسي.
هنگامي كه بتسي برگشت، او را به كناري كشيد و ازهويت تازه وارد پرسيد. بتسي ليخندي زد و گفت: فكر نمي كنم تو او را يادت بيايد...اسم او " ويليام كرامول" است...
: ويليام كرامول؟ او نسبتي با " رابرت كرامول" مالك زمين هاي جنوبي برين تري دارد؟...
: بله او تنها پسر رابرت كرامول است كه سال ها پيش براي تحصيل به آكسفورد رفت...
:آكسفورد؟ پس بايد خيلي سرش باشد...اما تو چطور او را مي شناسي؟
: شوخيت گرفته؟ من سالهاست كه او را مي شناسم...من و او به همراه دختر عمو بل، ريچارد كرني، رابرت و بسياري ديگر با هم همكلاسي بوديم...او پسر محبوب مدرسه بود...
ليزا به سمت دختر عمو بل و ريچارد كرني برگشت. ديد كه كرني با چهره اي آويزان در صندلي خود فرو رفته و چهره بل از فرط ناراحتي آتش گرفته است. اما چرا آنها اينقدر از دست او ناراحت و عصباني بودند؟
داستان و دیگر هیچ...ما را در سایت داستان و دیگر هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 281