آغاز یک پایان 11

خرید بک لینک
آغاز یک پایان 11

نوشته مهدی اصغرپور

کتی تقریبا از تعجب ماتش برده بود. شاید اشتباه می کرد اما حدس می زد این شخص همان مردی باشد که در مقابل بانک روزنامه می خواند. با خودش گفت: برای تبدیل شدن به یه آدمکش زیادی جذابه... شاید اگه تو یه موقعیت دیگه می دیدمش اصلا باورم نمی شد که می تونه به این راحتی آدم بکشه...

گویی مرد ذهن کتی را خواند چرا که در همان حال که سیگاری آتش می زد، گفت: هیچکس قاتل به دنیا نمیاد خانم استون...این جمله برای شما آشنا نیست؟

این جمله ای بود که برادرش رابرت مکرر بکار می برد.

- از اینکه نمی تونم بهتون اطمینان کنم عصبانی هستید؟

مرد برای نخستین بار خندید و در حالیکه پک عمیقی به سیگارش می زد، گفت: برای زنده ماندن گاهی لازمه به هیچکس اعتماد نکنیم...اما گاهی برای زنده ماندن مجبوریم در کنار برخی باقی بمانیم هرچند نخواهیم یا نتوانیم بهشان اطمینان کنیم...

- شما با رابرت بودید وقتی اون اتفاق وحشتناک براش افتاد؟

- نه...من باهاش نبودم که اگه در کنارش بودم مطمئنا نمی داشتم همچین اتفاقی براش بیفته...متاسفانه زمانی رسیدم که دیگه خیلی دیر شده بود...

- و حالا...

- من نتونستم کاری برای نجات جون دوستم انجام بدم...حالا اینجا هستم تا حداقل اجازه ندم این اتفاق برای شما بیفته...گذشته از اون چیزی که شما الان در اختیار دارید حاصل تلاش من و برادر شماست...چیزی که برادر شما بخاطر بدست آوردنش جونش رو از دست داد...

- اما چرا اون بسته رو برای من فرستاد؟ اگه اینقدر به شما اعتماد داشت، چرا اون رو جایی مخفی نکرد تا شما پیداش کنید؟

- چون فکر می کرد من کشته شدم...دیگه امیدی براش باقی نمونده بود...

- اما اگه زنده بودید چرا به کمکش نرفتید؟

- من بشدت مجروح شده بودم...مدت سه هفته طول کشید تا تونستم از جام بلند شم...و متاسفانه این زمان اونقدری کوتاه نبود تا بتونم کمکی به برادرتون بکنم...

- باورم نمیشه رابرت پای منو به این ماجرا باز کرده باشه...

- شما تنها کسی بودید که اون می تونست بهش اعتماد کنه...

- با بخطر انداختن جونم؟

- اون چاره دیگری نداشت...اگه اون اطلاعات به یک جای امن نمی رسید خون هایی که بخاطر بدست آوردنش ریخته شده بود و فداکاری هایی که در این راه صورت گرفته بود، همه و همه کاملا بی معنی می شد...

- شما چطور با رابرت آشنا شدید؟

- خیلی ساده...اون دنبال اطلاعات بود و من دنبال انتقام...

- و وجه مشترک این دو تا چی بود که باعث شد شما دو تا در کنار هم ادامه بدید؟

- فرناندو دیاز...

- فرناندو دیاز؟ فکر نمی کنم این اسم رو جایی شنیده باشم...

- هیچکس نشنیده...در واقع هیچکس نباید شنیده باشد...

- و چه چیز فوق العاده ای باعث شده که رابرات به سرنوشت این مرد علاقه مند بشه...

- دیاز سلطان قاچاق اسلحه، مواد مخدر و انسان در مکزیک و آمریکای جنوبی است...او ارتباطات بسیار قدرتمندی در عناصر رده بالای دولتی دارد...چه در آمریکا و چه در سایر کشورها...و همونطور که خودتون هم دیدید حتی مامورین فدرال امریکا هم با او همدست هستند...رابرت خبرنگار باهوشی بود...ما در الپاسو همدیگر را ملاقات کردیم...یک دوست مشترک ما را به هم معرفی کرد...رابرت در مورد من تحقیق کرده بود...او می دانست دنبال چی باید بگردد...

داستان و دیگر هیچ...

ما را در سایت داستان و دیگر هیچ دنبال می‌کنید

برچسب: آغاز یک پایان,آغاز یک پایان قهار عاصی,کتاب آمریکا آغاز یک پایان, نویسنده: بازدید: 212 تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 21:36

صفحه بندی